تبلیغات
وبلاگ ادبی گـــالــــیا

گالیا وبلاگی است ادبی ، فرهنگی و هنری.
دراین وبلاگ بیشتر سعی بر آن دارم که مطالبی ادبی از نویسندگان و شاعران معاصر ایران و جهان و علی الخصوص احمد شاملو و خودمرا بگذارم.

افشین کربلایی

جستجو

 

یک شب

دوشنبه 23 آبان 1390   05:33 ب.ظ


نوع مطلب : نجیبه احمد ،

یک شب

«می‌خواهم نباشد این عمر و زندگی را كه من می‌گذارانم. این راه خراب شده، تمامی ندارد. چهار ساعت این سر و چهار ساعت آن سر. آن هم تو این تابستان.»
این همهٔ غرولندی بود كه اعضای خانواده هر پانزده روز یك بار، كم و بیش، آن را از مادرشان می‌شنیدند و هیچ نمی‌گفتند.
عرق سر و صورتش را با گوشهٔ آستین بلندش پاك كرد. كوله بارش را از پشتش گرفت. یك لیوان آب به او داد. نوشید. كمی از آب در لیوان مانده بود، آن را كف دستش ریخت و به سرو صورت و گردنش زد.
-اوه، چه‌قدر گرمم شده.
یك استكان چای برایش ریخت. آن را سر كشید و پیاله‌اش را كناری گذاشت؛ كمی آرام شد.
-مادر جان، خوش آمدی. لیلا چه طور بود؟ او را دیدی؟
-بله دیدم. احوال همهٔ شما را پرسید. خانه‌شان آباد، مثل دفعه‌های پیش نبود كه از پشت قفس هم‌دیگر را ببینیم. دو ساعت كنار هم نشستیم. چیزهای زیادی هم برایش بردم. انشاالله مسالهٔ مهمی ندارد. ولی نمی‌دانم چرا بی‌طاقت بود. هر چه برایش حرف می‌زدم، دلش پیش من نبود. این كیسه را هم به‌من داد كه بیاورم.
شلوار و بلوزی را از كیسه در آورد. بوی خیلی چیزها از آن به مشام می‌رسید. كمی لباس‌ها را زیرو رو كرد. جیب و كمر شلوار را جستجو كرد. بعد به بلوز خیره شد. یقهٔ بلوز دو لایه بافته شده بود. آن را شكافت. دست مالید. خش خش چیزی به گوش‌اش خورد. جایی را كه شكافته بود با تیغ گشاد كرد و چند تكه كاغذ از آن بیرون آورد.
گله جان! آسمان این‌جا فقط یك‌جور است و یك رنگ دارد. خورشید در آن نه طلوع می‌كند نه غروب. وقت می‌گذرد. از دوازده به دوازده و از دوازده‌ای به دوازده‌ای دیگر. اما كی به این دوازده‌ها توجه می‌كند؟! كدام‌شان ظهر است و كدام‌شان نیمه شب؟ حتی وعده‌های غذا خوردن طوری با هم قاطی شده‌اند كه بیشتر آدم را سردرگم می‌كند. در این‌جا مرگ از راست‌گویی و دروغ، از وفاداری و بی‌وفایی، از خدمت و خیانت، حتی از عشق و محبت بیشتر حضور دارد. در این جا گاه، مرگ تابلو است، گاه نمایش. گاه یك جرعه آب است و گاه دستی كه سینه‌ای را لمس می‌كند.
كاغذ را كنار گذاشت. تكه كاغد دیگری برداشت كه مثل سیگار لوله شده بود. آن‌را باز كرد.
وقتی بود از وقت‌های بی آفتاب این‌جا. نگهبان در را باز كرد.غضبناك و خشن. ورقه‌ای در دست داشت:
- لیلا غفور و پروین غلام.
هر دو با هم گفتیم:
- بله.
- تا ده دقیقهٔ دیگر وصیت‌نامه و هر سفارش دیگری دارید برای كس و كارتان بنویسید و سر جای‌تان بگذارید...آماده باشید.
دو برگ كاغد و دو قلم هم برای ما گذاشت.
هر دو به هم نگاه كردیم. دست‌پاچه شدیم. پروین از من آشفته‌تر بود. دست و پای خود را گم كرده بود. می‌لرزید. سیران هم از آن‌طرف پریشان بود؛ گاه گاه نیز می‌گفت:
- خدا كریم است.
پروین گریه كرد.
- لیلا جان! یعنی ما تمام شده‌ایم؟ به پایان رسیده‌ایم؟ به همین زودی! آخر چه بنویسم؟ چه بگویم؟
من هم دستم با قلم سست شد. می‌خواستم برخی واژه‌ها را به یاد بیاورم. در آن لحظه واژه‌ای نمانده بود. لحظه‌های حساسی بودند. گریهٔ پروین بیش از حد من را ناراحت كرد. بلند شدم، شانه‌هایش را گرفتم و تكان دادم.
- چرا گریه می‌كنی؟ فكر می‌كنی ما را برای میهمانی به این‌جا آورده‌اند؟ مرگ چی هست كه از آن می‌ترسی؟ تو روزی چند بار با مرگ دست به یقه می‌شوی. در غذا خوردن؛ در آب خوردن؛ وقتی تو را به دستشویی می‌برند؛ وقتی تو را به توالت می‌برند! پس بنویس، چیزی برای كس و كارت بنویس.
خودم هم با خط درشت نوشتم عزیزانم مرا ببخشید.
ده دقیقه گذشت و از سیران خداحافظی كردیم.
خیلی زود چشم‌های‌مان را بستند. همان لحظه پروین به نفس نفس افتاد. گاهی صدای پای نگهبان نمی‌گذاشت صدای نفس‌های او را بشنوم. ناگهان خرخر او قطع شد. متوجه شدم كه او را به‌جای دیگری برده‌اند.
نگهبان سه-چهار پله مرا پایین برد و در آخرین پله گفت:
- كفش‌هایت را در بیاور.
اتاقی فرش شده بود و كسانی در آن‌جا بودند. بعد از غرولندی، كسی شروع به حرف زدن كرد.
- قبل از آن كه اعدام بشوی باید شوهری داشته باشی، لذا ما اكنون تو را عقد می‌كنیم.
واژهٔ عقد مثل سیخی در دلم فرو رفت. فریاد زدم:
- جناب لازم نیست كسی را عقد كنید. در این زندان، همه زن هستند.
سیلی محكمی بیخ گوشم را سرد كرد. بعد نگهبان دستم را كشید و برد. كمی بعد گفت:
- پله...
من هم پله‌ها را در خیال خود می‌شمردم...یك،دو...كه ناگهان كسی من را هل داد. تلو تلو خوران جلو رفتم. فكر كردم من را به زیر زمین می‌اندازند؛ اما خود را روی زمین یافتم. اتاق دیگری بود. نمی‌دانم چند نفر در آن اتاق بودیم، باز هم خرخر پروین را شنیدم. یك نفر آمد و دست‌های مان را از پشت محكم بست. لحظه‌ای بعد، شخص دیگری حكم اعدام را خواند.
]چون شماها، یعنی این گروه، ‌علیه رژیم اقدام كرده‌اید، باید به سزای اعمال‌تان برسید.[
من از این حكم تعجب كردم. اعدام كردن كه این‌طور نمی‌شود! چرا اسم‌ها را نمی‌خوانند؟ چرا نمی‌گویند مطابق حكم به این شماره و فلان جرم در فلان روز و تاریخ حكم اعدام‌تان صادر می‌شود؟ من داشتم با خودم یك و دو می‌كردم كه ناگهان شلیك رگبار و جیغ بلندی سكوت را شكست. منتظر بودم به من هم شلیك شود، اما نشد. نگهبان دوباره دستم را گرفت و من را به راه پرپیچ و خمی برد كه در بعضی جاها از دویا سه پله بالا می‌رفت. خلاصه نفهمیدم از كجا من را برد و كجا به من گفت كفش هایت جلو پایت است، بپوش! چشم‌هایم را باز كرد و من را در داخل اتاقی انداخت. تازه فهمیدم كه اتاق خودمان است.
سیران با خوشحالی من را در آغوش كشید و گفت:
- آه لیلی جان! برگشتی؟ الحمدوالله طوری نشد. پس پروین كو؟ من همان‌طور به او خیره شده بودم و نمی‌دانستم چه بگویم.
- پروین؟ نمی‌دانم.
طولی نكشید كه پروین را هم آوردند. به تدریج تك تك درهای این طرف و آن طرف‌مان باز می‌شد و صدای قهقهه در سلول‌ها می‌پیچید.
آن شب تا صبح به این نمایش خندیدیم. از پروین پرسیدم راستی آن صدای جیغ چه بود كه پس از رگبار به گوش رسید؟
پروین خندید و گفت:
- آن هم نمایش بود!
تكه كاغذ لوله شدهٔ دیگری در آورد. در آن نوشته شده بود:
این نمایش گاه گاه تكرار می‌شود و به مساله‌ای عادی تبدیل شده است.
هر بار كه به یكی از ما می‌گویند وصیت‌نامه‌ات را بنویس، لبخندی می‌زند و به دیگران می‌گوید: اگر بازنگشتم، برایم بنویسید. آن‌های دیگر هم لبخند می‌زنند و می‌گویند:
- برمی‌گردی! عقدت می‌كنند و برمی‌گردی.
پانزده روز بعد از آن ملاقات، مادرش دوباره رفت. غروب، دیرهنگام، ساعتی از شب گذشته بود كه برگشت. مثل سابق بی‌صدا وارد خانه نشد؛ با صورت خراشیده، سر و موی آشفته و دو مشت گل بر شانه‌هایش مالیده بود كه داشتند خشك می‌شدند. فریاد «روله رو» و وای وای‌اش به عرش می‌رسید، اهالی محل به خانه ریختند. یك كیسه كوچك آخرین یادگاری لیلا بود.
گلاویژ جان! ساعت یازده بود. در باز شد. نگهبان صدایم كرد، كه رفتم. چیزی در دست نداشت. این بار چشم‌هایم را نبست. شانه به شانهٔ خودش من را می‌برد. من از این كار تعجب كردم. سه روز قبل با دوست محمد بیگ روبه روی‌مان كردند. او بریده بود. خیلی چیزها را لو داده بود. حتی نام پدرم را هم دقیقاً به‌آن ها گفته بود؛ چون تا آن لحظه من اسم پدر بزرگم را به جای اسم پدرم به آن‌ها گفته بودم.
در اتاق بزرگ فرش كرده‌ای مادرم منتظرم بود. دو كیسهٔ بزرگ وسایل برایم آورده بود. به ما گفتند تا دل‌تان می‌خواهد بنشینید و حرف بزنید.
مادرم برای آن‌ها دعای خیر كرد. اكنون كه نامه را می‌نویسم برای سادگی و بی‌كسی مادرم گریه‌ام گرفته است.
آه، مادر جان! آن چند ساعت در راه به چه فكر كرده‌ای؟ چند بار گفته‌ای: این كه پیش خدا چیزی نیست، كه وقتی به آن‌جا برسم، دل آن‌ها نرم شده باشد و بگویند: دخترت هیچ گناهی ندارد، بیا او را با خودت ببر! آن‌وقت یك ماشین دربست كرایه می‌كردم و تا دم در خانه توقف نمی‌كردم و در آن‌جا چنان جشن و شادمانی راه می‌انداختم كه نپرس. با این فكرها چه شادی و سروری به تو دست داده باشد... یا چند بار فكرهای بد به دلت خطور كرده و با انشاالله و خدا نكند، آن را از خودت دور كرده باشی؟
گه له گیان! امروز سیزدهم ماه «حزیران» است. ماه «جوزردان» خودمان. یعنی امروز هفت ماه و دو هفته است كه دست‌گیر شده‌ام... دو ساعت بیشتر نشستیم. بلوز و شلواری را به او دادم كه بیاورد. بعد هم‌دیگر را در آغوش گرفتیم. درست مثل آن روزی كه پدرم برای همیشه ما را ترك كرد. دل‌تنگ شدم. كیسه‌ها را برداشتم و همراه نگهبان پیش رفقایم برگشتم. آن‌ها هم از این ملاقات تعجب كردند. سیران وسایل را كه دید، قهقهه‌ای سر داد و گفت:
- مادرت فكر كرده در این جا مراسم مولودخوانی داریم.
- دخترها، از این ماجرا سر در نمی‌آورم. وقتی من را بردند، چشم‌هایم را نبستند. دو ساعت بیشتر نشستیم. غدا و خوراك خوبی به ما دادند! چه غذایی!
پروین كه همیشه دوست دارد من را عصبانی كند، با صدایی شبیه صدای پیرزن‌ها گفت:
- پتیاره! نكند با آن‌ها روی‌هم ریخته باشی؟!
من هم عصبانی شدم و فریاد زدم:
- خفه شو، حرف بی‌خود نزن.
- باشه،باشه. عصبانی نشو، شوخی كردم.
گله جان! غروب نگهبان آمد و به ما گفت:
- خودتان را برای حمام آماده كنید.
با عجله حوله و صابون و لباس‌های تمیزمان را آماده كردیم.
در این‌جا تا دادگاهی نشوی لباس مخصوص زنان نمی‌پوشی. به همین خاطر، لباس‌های امروزم نه تنها تمیز، بلكه نو است. حمام این‌جا هم چه حمامی! همین‌قدر فرصت داری كه خودت را گربه شور كنی. فورا صدا می‌زنند و می‌گویند تمام!
حالا شب است و دور هم نشسته‌ایم. میوه و شیرینی‌هایی را كه مادرم آورده است، وسط گذاشته و داریم گل می‌گوییم و گل می‌شنویم. پروین كه در دنیای شاد خودش است، به من می‌گوید:
- دختر، الهی بابات نمیره! مثل این كه امشب می‌خواهند عروس‌ات كنند. خودت را نونوار كرده‌ای؛ این همه میوه و شیرینی ریخته‌ای؛ اگر از ترس این قرمساق‌ها نبود، شروع می‌كردم به هلهله و كف زدن و آواز خواندن. چه می‌دانیم، كی می‌گه امشب هم دوباره عقدمان نمی‌كنند؟
با عجله برخاست و روی دیوار نوشت:
یادگار شب سیزده حزیران. شب بسیار خوبی بود. ساعت ۱۱
سیران، پروین، لیلا
و هر سه زیر نام خود را امضا كردیم.
گله جان! اكنون ده دقیقه به دوازده است. صدای چرخیدن كلید در قفل به گوش می‌رسد. هر سه به یك‌دیگر نگاه می‌كنیم. تصور می‌كنیم به خاطر سرو صدای ما است كه می‌گویند خفه شوید!
نگهبان بود. به من گفت:
- بیا این قلم و كاغذ. وصیت نامه‌ات را بنویس.
هر سه با صدای بلند خندیدیم. سیران می گوید:
- خودت را خسته نكن؛ من بعداً برایت می‌نویسم.
پروین هم می‌گوید:
- نه... باید خودش بنویسد.
]عزیزانم من را ببخشید[. این سومین بار است كه من را به این نمایش می‌برند. فكر می‌كنی امشب این تأتر چگونه خواهد بود؟! مثل دفعات قبل یا شكل دیگر؟ امشب برای چه كسی عقدم خواهند كرد؟!
(شب ۱۳ حزیران خواهرت لیلا)
دست هایش را از پشت بستند. پارچه‌ای را كه با آن چشم‌هایش را بسته بودند، محكم‌تر كردند. گوش‌اش را تیز كرد تا بفهمد، آیا مثل دفعه‌های قبل صدا یا حركت كسی را حس می‌كند؟ هیچ صدایی نبود. پچ پچی به گوش‌اش رسید. آن‌گاه شخصی با صدای گرفته و بلند او را به عقد در آورد. برای او مهم نبود آن‌كس كیست. در دل خود گفت: باز هم نمایش. در این لحظه نفهمید چرا زیر پایش به خارش افتاد. به این حالت خنده‌اش گرفت. با انگشت بزرگ پای دیگرش آن را خاراند.غلغلك‌اش آمد. این غلغلك، او را به یاد روزهایی انداخت كه پنج –شش ساله بود. پدرش ظهرها از اداره می‌آمد. كمی دراز می‌كشید. او فوراً خودش را روی سینه‌اش می‌انداخت. پدرش كمی با او بازی می‌كرد. چند بار زیر پایش را می‌خاراند. آن‌قدر می‌خندید تا مادرش به صدا در می‌آمد و می‌گفت:
- دیگر بس است. دل درد می‌گیرد.
پس از آن پدرش بلند می‌شد و بسته‌ای نقل از جیبش در می‌آورد و می‌گفت:
-این هم نقل برای نقل خانم.
او هم آن را می‌گرفت و باز می‌كرد و یكی از نقل‌ها را به دهانش می‌انداخت.
- آه از مزهٔ آن نقل‌ها!
آب دهان را قورت داد. مزهٔ نقل و لبخند هنوز روی لب‌هایش بود. انگشت بزرگ‌اش هنوز زیر پای دیگرش را می‌خاراند كه افسر شروع به خواندن حكم كرد.
]در اجرای حكم شمارهٔ ۱۱۷ و به جرم فعالیت علیه رژیم، دادگاه در آخرین جلسهٔ خود در شب ۱۳ حزیران، دستور اعدام متهم، لیلا غفور غریب را صادر كرد و همان شب نیز اجرا خواهد شد.[
همین كه واژهٔ «اجرا خواهد شد» را شنید، یك ردیف گلوله، با مزهٔ نقل و لبخند روی لپش قاطی شد.
نجیبه احمد
برگردان:علی اشرف درویشیان


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

سلام

چهارشنبه 4 آبان 1390   04:40 ب.ظ


نوع مطلب : سید علی صالحی ،

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

سید علی صالحی


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

کرد گرافیک

شنبه 2 مهر 1390   11:04 ب.ظ

کرد گرافیک

برای دیدن آثار هنری استثنایی جهان بر روی لینک کلیک کنید


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

شعری برای تو

شنبه 2 مهر 1390   09:42 ق.ظ


نوع مطلب : فروغ فرخزاد ،

شعری برای تو

 

این شعر را برای تو می گویم

در یک غروب تشنه ی تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

 

این آخرین ترانه ی لالائیست

در پای گاهواره ی خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

 

بگذار سایه ی من سرگردان

از سایه ی تو ، دور و جدا باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما ، نه غیر خدا باشد

 

من تکیه دادم به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

می سایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک وسردم را

 

آن داغ ننگ خورده که می خندید

بر طعنعه های  بیهده ، من بودم

گفتم : که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که " زن "  بودم

 

چشمان بی گناه تو چون لغزد

بر این کتاب در هم بی آغاز

عصیان ریشه دار زمان ها

بینی شکفته در دل هر آواز

 

اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینچا شکوفه های گل مریم

بی قدر تر ز خار بیابانند

 

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریاکاری

در آسمان تیره نمی بینم

نوری ز صبح روشن بیداری

بگذار تا دوباره شود لبریز

چشمان من ز دانه ی شبنمها

رفتم ز خود که پرده در اندازم

از چهره پاک مریم ها

 

بگسسته ام ز ساحل خوشنامی

در سینه ام ستاره ی طوفانست

پرواز گاه شعله ی خشم من

دردا ، فضای تیره ی زندانست

 

من تکیه دادم به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

می سایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را

 

با این گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که این جدال نه آسانست

شهر من و تو ، طفلک شیرینم

دیریست کاشیانه شیطانست

 

روزی رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر این ترانه ی درد آلود

جوئی مرا درون سخنهایم

گوئی به خود که مادر من او بود...

 

 

                                     فروغ فرخزاد


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

مرداب

سه شنبه 22 شهریور 1390   09:59 ق.ظ


نوع مطلب : فروغ فرخزاد ،

مرداب

 

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیماری گرفت

دیده از دیدن نمیماند ، دریغ

دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهائیم را

ماه و خو.رشید مقوائیم را

چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

میدرد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما میل جاندادن در او

خودپسند از درد خود  نا خواستن

 

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادکهاش در افلاک پاک

ناشناس نیمهء پنهانیش

شرمگین چهرهء انسانیش

کوبکو در جستجوی جفت خویش

می دود، معتاد بوی جفت خویش

 

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

 آه اگر راهی به دریائیم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

 

 

آهوان ، ای آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونهء طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را میگشود

عطر بکر بوته ها را میربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بیدریغ آفتاب

خواب آن بیخواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید



نوشته شده توسط : افشین کربلایی

بازگشت

سه شنبه 22 شهریور 1390   09:54 ق.ظ


نوع مطلب : فروغ فرخزاد ،

بازگشت

 

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

نگهم بیشتر ز من می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من روی سنگفرش خموش

پیش می رفت و سخت می لرزید

خانه ها رنگ دیگری بودند

گرد الوده تیره و دلگیر

چهره ها  در میان چادرها

همچو ارواح پای در زنجیر

جوی خشکیده همچو چشمی کور

خالی از اب و نشانه ی او

مردی اوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه ی او

گنبد اشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوایی حزین اذان می خواند

می دویدند از پی سگها

کودکان پا برهنه سنگ به دست

زنی از پشت معجری خندید

باد ناگه دریچه ای را بست

از دهان سیاه هشتی ها

بوی نمناک گور می امد

مرد کوری عصا زنان می رفت

اشنایی ز دور می امد

در انجا گشوده گشت خموش

دستهایی مرا به خود خوانندند

اشکی از ابر چشمها بارید

دستهایی ز خود مرا راندند

روی دیوار باز پیچک پیر

موج می زد چو چشمه ای لرزان

بر تن برگهای انبو هش

سبزی پیری و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسید

در کامین مکان نشانه ی اوست

لیک دیدم اتاق کوچک من

خالی از بانگ کودکانه ی اوست

از دل خاک سرد ایینه

ناگهان پیکرش چو گل رویید

موج زد دیدگان مخملی اش

اه در وهم هم مرا می دید

تکیه دادم به سینه ی دیوار

گفتم اهسته این تویی کامی

لیک دیدم کز ان گذشته ی تلخ

هیچ باقی نمانده جز نامی

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور آرزویم بود

فروغ فرخزاد


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

مرغ دریا

سه شنبه 22 شهریور 1390   09:22 ق.ظ


نوع مطلب : شعر احمد شاملو ،

مرغ دریا

خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز

چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.
گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.

سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ
با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها
آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک
در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب
من در پی ِ نوای  گُمی هستم.
زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است
از نغمه‌های  دیگر سرمست‌ام.

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل.
دریا! خموش باش دگر!
                             دریا،
با نوحه‌های  زیر ِ لبی، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر...
  دریا!
خاموش باش! من ز تو بیزارم
وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات
وز حمله‌های  موج ِ کف‌آلودت
وز موج‌های  تیره‌ی  جان‌کاه‌ات...

ای دیده‌ی  دریده‌ی  سبز ِ سرد!
شب‌های  مه‌گرفته‌ی  دم‌کرده،
ارواح ِ دورمانده‌ی  مغروقین
با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده
بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند...
با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب
این رقص ِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست
از لرزه‌های  خسته‌ی  این ارواح
عصیان و سرکشی و غضب پیداست.
ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.
بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم
یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد
یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:
لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست
از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر
جای  طرب عذاب برانگیزد.
با چهره‌های گریان می‌خندند،
وین خنده‌های  شکلک نابینا
بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است
چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.
خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،
مانند ِ مادری که به امر ِ خان
بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
ساید ولی به دندان‌ها، دندان!

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.
بگذار در سکوت به گوش آید
در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه
فریادهای ذلّه‌ی محبوسان
از محبس ِ سیاه...

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواج ِ سرگران‌شده بر آب،
کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی
فریاد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شاید که در سکوت سرآید تب!

خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفته‌رفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.
بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...

احمد شاملو


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

بابا انار نداره

پنجشنبه 17 شهریور 1390   11:58 ق.ظ


نوع مطلب : یغما گلرویی ،

بابا انار نداره

یغما گلرویی

 


کاش یکی بود ،یکی نبود اول قصه ها نبود
 اون که تو قصه مونده بود ، از اون یکی جدا نبود

ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه
 پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه

سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد
کاش کسی توی قصه ها از عاشقی تن نمی زد


تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره 
 

شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود
تو قصه ی جن و پری دلهره دم به دم نبود

مادربزرگ قصه هاش رو بالای طاقچه جا می ذاشت
یه عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می ذاشت

قصه های قدیمی رو یه جور تازه می نوشت
آدم و حوا رو می برد دوباره می ذاشت تو بهشت 
 

اما تا اون بیاد باید با بی کسی سر بکنیم
ترانه های کهنه رو دوباره از بر بکنیم

تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره

شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

دختر و بهار

پنجشنبه 17 شهریور 1390   11:48 ق.ظ


نوع مطلب : فروغ فرخزاد ،

دختر و بهار

از فروغ فرخزاد


دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
 ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

عبدالله گوران ( پدر شعر امروز کردستان )

چهارشنبه 16 شهریور 1390   08:10 ب.ظ


نوع مطلب : عبدالله گوران ،

عبدالله گوران ( پدر شعر امروز کردستان )

بابک صحرانورد

 

 

عبدالله گوران فرزند سلیمان بیگ در سال 1904 در شهر حلبچه عراق به‌دنیا آمد. گوران خواندن را نخست از پدر می‌آموزد اما پس از مدتی کوتاه به مسجد «پاشا»‌ی حلبچه می‌رود و درس طلبگی را در آنجا فرامی‌گیرد . در سال 1912 برادر بزرگ‌ترش محمد او را به مدرسه علمیه کرکوک می‌فرستد اما پس از چند ماه تحصیل، آنجا را نیز رها می‌کند.

سال 1926 در اداره‌ای مشغول به‌کار شده و از همان سال زندگی ادبی خود را نیز شروع می‌کند. او در سال 1958 در دانشکده بغداد، استاد زبان و ادبیات کردی می‌شود. یک سال بعد سردبیری ماهنامه‌ای ادبی را به‌نام « شفق» به‌عهده می‌گیرد که یک‌سال در این سمت می‌ماند. سال 1962 به‌واسطه‌ی بیماری که داشته به مدت سه ماه در یکی از بیمارستان‌های شهر مسکو به نام کرملین بستری می‌شود اما سلامتی‌اش را بازنمی‌یابد و سرانجام در همان سال پس از بازگشت به زادگاهش در حلبچه از دنیا می‌رود. آثار او عبارتند از : بهشت و یادگار، یادگار کهن، اشک و هنر، سرشت و دورن

 

پاییز

 

پائیز

پائیز

عروس موی زرد

من غمگین و تو رنجیده

هر دو هم‌دردیم

من اشكم و تو بارانی 

من نفسم و تو باد سردی

من اندوه و تو ابر گریانی

پائیز

 پائیز 

سینه و گردن عریان

من غمگین و تو رنجیده

هر دو با هم

هرگاه که گلی پژمرده شود

ما می‌گرییم

آنگاه که درختی از ریشه‌اش جدا شود

ما می‌گرییم

پرندگان که کوچ می‌کنند ما می‌گرییم 

گریه كن 

اشک‌هامان را نزداییم

هرگز

هرگز

پائیز

 پائیز


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

می تراود مهتاب

چهارشنبه 19 مرداد 1390   03:44 ب.ظ


نوع مطلب : نیما یوشیج ،


می تراود مهتاب
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یكدم شكند خواب به چشم كس و لیك
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شكند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
كز ملارك دو او آورد این قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگر لیكن خاری
از ره این سفرم می شكند
نازك آرای تن ساق گلی
كه به جانش كشتن
و به جان دادمش آب ای دریغا به برم می شكند
دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
كه به در كس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شكند
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردی تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شكند


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

عاشقانه2

چهارشنبه 12 مرداد 1390   04:43 ب.ظ


نوع مطلب : شعر احمد شاملو ،

عاشقانه2

آنكه می گوید دوستت می دارم

خنیاگر ِ غمگینی ست

كه آوازش را از دست داده است



ای كاش عشق را

زبان ِ سخن بود



هزار كاكُلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من



عشق را

ای كاش زبان ِ سخن بود



آنكه می گوید دوستت می دارم

دل ِ اندوهگین ِ شبی ست

كه مهتابش را می جوید



ای كاش عشق را

زبان ِ سخن بود



هزار آفتابِ خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای ِ من



عشق را

ای كاش زبان ِ سخن بود


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

مهتاب

شنبه 1 مرداد 1390   04:29 ب.ظ


نوع مطلب : فریدون مشیری ،

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

به آنان که پس از ما به دنیا می آیند

شنبه 1 مرداد 1390   04:12 ب.ظ


نوع مطلب : برتولت برشت ،

 به آنان که پس از ما به دنیا می آیند

 

1

به راستی در دورانی ظلمانی به سر می برم !

کلام بی آلایش نشان بلاهت است و

پیشانی بی چین نشان بی عاری .

آن که می خندد خبر هولناک را

هنوز نشنیده است .

 

چه دورانی که سخن گفتن از درختان

کم و بیش جنایتی است

زیرا چنین سخن گفتنی

دم فروبستن بر جنایت های بی شمار است !

 

آن که آرام در خیابان راه می رود

آیا برای دوستان نیازمندش

دیگر دست یافتنی نیست ؟

 

درست است : هنوز هم

هزینه ی زندگیم را در می آورم

ولی باور کنید تنها از سر تصادف است

از آنچه که می کنم هیچ مرا سزاوار این نمی کند

که شکمم را سیر کنم .

به تصادف ایمنم . ( اگر بخت به من پشت کند

حسابم پاک است . )

 

می گویند : بخور و بیاشام ! خوشحال باش که داری !

اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم

هنگامی که آنچه می خورم از دست ربوده ام

و تشنه ای محتاج لیوان آب من است ؟

با این همه می خورم و می آشامم .

 

کاش فرزانه می بودم .

در کتاب های کهن آمده است که فرزانگی چیست :

خود را از کشمکش های جهان دور داشتن و

پنج روزه ی عمر را عاری از بیم به سر آوردن

بهره نجستن از خشونت

بدی را با نیکی پاداش دادن

آرزوها را بر نیاوردن و حتی فراموش کردن شان

این است فرزانگی .

اما این همه از من یکی بر نمی آید :

به راستی در دورانی تیره به سر می برم !

 

2

در زمانه ی آشوب شهرها پانهادم

وقتی گرسنگی فرمان می راند .

در زمانه ی شورش به میان مردم آمدم

و به آن ها پیوستم .

چنین گذشت

پنچ روزی که بر زمین نصیبم بود .

 

خوراکم را در میانه ی نبردها خوردم .

در میان جانیان خفتم

عشق را خوار می داشتم و

بی حوصله به طبیعت نگاه می کردم .

چنین گذشت پنج روزه ی عمرم

در این جهان

 

در زمانه ی من خیابان ها به مرداب می رسید .

زبان مرا به دژخیمان لو می داد .

توانم ناچیز بود امام فقط امید داشتم

که حاکمان البته بی من مطمئن تر بر مسند می نشینند .

پنچ روزه ی عمرم در این جهان

چنین گذشت .

 

توان ها ناچیز بود و هدف

بس دور و

به وضوح در دید

هر چند برای من به ندرت دست یافتنی می نمود .

چنین گذشت

پنچ روزه ی عمرم در این جهان .

 

3

اما شما شمایی که سر بر خواهید آورد

از دل خیزاب سهمگینی که ما را به کام خود کشید

هنگامی که از ناتوانی های مان سخن گوئید

به یاد اورید

روزگار تیره و تاری را که خود از آن

جان به در برده اید !

بدانید ما بیش از آن که کفش عوض کنیم

کشور عوض کردیم و از دل نبردهای طبقاتی

گذشتیم

مایوس از این جایی ستم فرمان می راند و هیچ شورشی نبود .

 

در عین حال بر این واقفیم که حتی

نفرت از دون مایگی

چهره را از ریخت می اندازد .

و نیز خشم بر بیدادگری

صدا را خشن می کند .

اما افسوس ما که می خواستیم

زمین را آ ماده ی مهربانی کنیم

خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم .

 

اما شما که پس از ما می آیید

اگر بدان جا رسیدید که

انسان  یاور انسان باشد

از ما به بزرگواری یاد آرید !     


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

ستاره دور

شنبه 1 مرداد 1390   04:08 ب.ظ


نوع مطلب : نادر نادرپور ،

ستـــاره دور

 

تصویرها در آینه ها نعره می کشند :

- ما را ز چارچوب طلایی رها کنید

ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم .

 

دیوارهای کورکهن ناله می کنند :

- ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید ؟

ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم .

 

تک تک ستارگان همه با چشم های تر

دامان باد را به تضرع گرفته اند :

کای باد ! ما ز روز ازل این نبوده ایم

ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم !

 

غافل که باد نیز عنان شکیب خویش

دیریست کز نهیب غم از دست داده است .

گوید که ما به گوش جهان با بوده ایم

من باد نیستم

اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ایم .

دیوار نیستم

اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام

نقشی درون آینه ی سرد نیستم

 

اما هر آنچه هستم بی درد نیستم :

اینان به ناله آتش درد نهفته را

خاموش می کنند و فراموش می کنند .

اما من آن ستاره دورم که آبها

خونابه های چشم مرا نوش می کنند

 

                                                         " نادر نادر پور "


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

خانه ام آتش گرفته ست

یکشنبه 15 خرداد 1390   07:48 ب.ظ


نوع مطلب : مهدی اخوان ثالث ،

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم گریان
ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم
شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا
مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

"مهدی اخوان ثالث"


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

روزگاری است سخت بی‌بنیاد

چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390   06:30 ب.ظ


نوع مطلب : مسعود سعد سلمان ،

روزگاری است سخت بی‌بنیاد

کس گرفتار روزگار مباد

شیر بینم شده متابع رنگ

باز بینم شده مطاوع خاد

نه بجز سوسن ایچ آزادست

نه بجز ابرهست یک تن راد

نه نگفتم نکو معاذالله

این سخن را قوی نیامد لاد

مهترانند مفضل و هر یک

اندر افضال جاودانه زیاد

نیست گیتی بجز شگفتی و نیز

کار من بین که چون شگفت افتاد

صد در افزون زدم به دست هنر

که به من بر فلک یکی نگشاد

در زمان گردد آتش و انگشت

گر بگیرم به کف گل و شمشاد

بار انده مرا شکست آری

بشکند چون دوتا کنی پولاد

نشنود دل اگر بوم خاموش

نکند سود اگر کنم فریاد

گرچه اسلاف من بزرگانند

هر یک اندر همه هنر استاد،

نسبت از خویشتن کنم چو گهر

نه چو خاکسترم کز آتش زاد

چون بد و نیک زود می‌گذرد

این چو آب آن یکی دگر چون باد

نز بد او به دل شوم غمگین

نه ز نیکش به طبع گردم شاد

این جهان پایدار نیست از آن

که بر آبش نهاده شد بنیاد

مسعود سعد سلمان


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

شب و نازی،من و تب

دوشنبه 26 اردیبهشت 1390   06:48 ب.ظ


نوع مطلب : حسین پناهی ،

شب و نازی،من و تب

مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ، یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی ، درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی ک در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

گرگ

دوشنبه 26 اردیبهشت 1390   06:36 ب.ظ


نوع مطلب : فریدون مشیری ،


 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...


نوشته شده توسط : افشین کربلایی

اشکی در گذرگاه تاریخ

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390   06:25 ب.ظ


نوع مطلب : فریدون مشیری ،


اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
  
 

فریدون مشیری


نوشته شده توسط : افشین کربلایی